داشتم قندها رو میریختم توو قوطی فلزیشون و یک دفعه فهمیدم..

بعد از مدت ها دلیل بی علاقگی به بابا رو همزمان با شدت نیازم بهش فهمیدم.‌.

من همیشه نفر دوم بودم، شایدم نفر چندم..

من همیشه آدمی بودم که سعی کردم درکش کنم و با همه ی اخلاقای بدش هنوز توو دلم دوستش دارم اما اون فقط مامان رو میخواد، فقط محبت مامان رو میخواد و متاسفانه مامان دیگه علاقه ای به اون و هرچیزی که مربوط به اون باشه نداره.

من تنها آدمی هستم که بهش زنگ میزنم و حالش رو میپرسم و اون تمام مدت از مامان میپرسه، مامان خوبه؟ حال منو میپرسه؟ محل زندگیش به داروخانه نزدیکه؟

منم تمام مدت دروغ میگم، البته نه در مورد حال مامان!

مامان عالیه و راستشو بخوای بی تو داره زندگی میکنه و نفس میکشه!(فقط جمله ی اول رو بهش میگم‌).

آره حالتو میپرسه و میپرسه بابا خوبه؟ راحته؟(دروغ محض، آخرین بار مامان گفت الکی بهش چیزی نگو که امیدوار بشه، اما به یه مرد تنها و بی کس جز دروغ و امید چی میشه داد؟).

آره دور و بر مامان داروخانه هست، شهر شده دیگه اونجا!(فکر میکنه مامان رفته اطراف شهر زندگی میکنه، جایی که مامان زندگی میکنه خود خوده شهره..).

آخر از همه، بعد از خداحافظی تازه یادش میاد که به «میم» هم سلام برسون.

باشه بابا، بزرگیتو می‌رسونم‌.

نه از من میپرسه، نه از آ..

فقط مامان..

​​و متاسفانه من توو سی و سه سالگی دلیل نفرتم رو پیدا کردم..